تبليغاتX
کافه پیانو

کافه پیانو

تو کافه من همه چی پیدا می شه ....!

من دیگه نمیام

 

 

خداحافظ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:6  توسط parisa  | 

فقر...!

ميخواهم  بگويم ......

 

فقر  همه جا سر ميكشد .......

 

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:47  توسط parisa  | 

SHORT STORiES...!

از فرصت ها استفاده کنید!



مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!



دو روز مانده به پايان جهان...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.


فاصله
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 17:22  توسط parisa  | 

...!

امروز دلتنگ این نیستم که چرا دوست نمیداریم

                                          دلواپس فرداییم که باز می گردی و نیستم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 13:47  توسط parisa  | 

به دیدار خدا رفتم وشد...!

با کراوات به دیدار خدا رفتم وشد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم وشد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق وصفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "والضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سر خوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد

لن تراني نشنيدم ز خداوند چو او

ارني گفتم و او گفت رثا رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و كي؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و  خرابات به دادم نرسيد

فارغ از كشمكش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقا هم فلك آبي بي سفق و ستون

پير من آن كه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:35  توسط parisa  | 

تاثیر دوغ آبعلی روی سگ و گربه...

در این مدت که بلاگفا همه مارو سر کار گذاشته بود من به تحقیقاتی در مورد تاثیر دوغ آبعلی روی سگ و گربه پرداختم که در جریان گذاشتن شما خالی از لطف نیست . نتایج این تحقیق به شرح زیر است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:19  توسط parisa  | 

تولد...!

سلام دوستای گلم ۲۸ تیر تولدمه هورااااااااااااااااااااا

امسال واسم یه تولد غیر منتظره بود چون واسه این که خوشحالم کنند بدون اینکه من بدونم ۲روز جلوتر واسم تولد گرفتن هدیه هایی که گرفتمم غیر منتظره و عجیب و غریب بود مثل حلقه لاغری و جعبه ماهی تابه بود کف کرده بودم . اولین هدیه رو ۲هفته پیش گرفتم دختر خاله عزیزم حمیده قبل از رفتنش بهم داد یه عروسک خوگشل خیلی خوب بود حیف که از کیکم نموند که  بهتون بدم. می تونید برید واسه خودتون کیک سوگل بخرید و بخورید  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 21:1  توسط parisa  | 

امتحانا تمومید...!

بچه ها بالاخره من آزاد شدم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حالا باید منتظر نمره های جینگول مستون و یکی از یکی گند تر (ببخشید) باشم. به افتخار آزادی من نخستین فضانورد هندی به زمین بازگشت ...

                                                                .

                                                                .

                                                                .

                                                                .

                                                               .

                                                               .

                                                               .

                                                               .

                                                               .

                                                               .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 13:29  توسط parisa  | 

رفتش...!!

بچه ها یادتونه تو دو تا پست قبلی واسه هر کدومتون یه جمله نوشتم یکیش این بود :

"حمیده جونم ایشالا دیر برگردی مالزی چون بری من از تنهایی غصم میشه"

بالاخره امروز رفت و تنها شدم مثل قبل . حالا چیکار کنم ؟؟؟؟ الان که دارم اینو می نویسم تو هواپیماست . باید بگم که مدیونشم چون منو از یک اشتباه احساسی نجات داد ... اگه انجام می دادمش تا آخره عمر پشیمون می شدم.مثل خواهرم دوسش دارم.

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش

                     مثل عابد به عبادت

       وتو هر لحظه که از من دوری

                                  من به ویرانگری فاصله

                                                                     می اندیشم

درکتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

                                             تو توانایی آن را داری

                                             که به این فاجعه پایان بخشی...

 (حمیده یادته؟؟!!)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 19:47  توسط parisa  | 

روز پر ماجرا...!

دیروز که روز پدر بود با دخترخالم(حمیده) و خواهرم(کیانا) و مامان خوگشله رفته بودم یه جشن که برای بچه های بی سرپرست بود داشت ارکستر یه آهنگ خیلی شاد می زد بچه های بی سرپرستم که بیشتر از ۸ سال نداشتن اون جلو می رقصیدن یه پسر بچه بود که خیلی خوشگل می رقصید من به حمیده گفتم الهی آخه چقدر معصومه دلشو با چیا شاد می کنه خلاصه خیلی گریه کردم انقدر که حمیده و کیانا داشتن آرومم می کردند به حمیده گفتم که اگه شرایطش رو داشتم می رفتم سر پرستیش رو می گرفتم من هنوز داشتم واسه پسره گریه می کردم که آهنگ تموم شد فکر می کنید چی شد ؟؟؟ 

پسره رفت پیش مامان باباش نشست من قیافم شده بود  حمیده و کیانا  دیگه شاکی شده بودم اساسی کرکره خنده بود... حالا این هیچی رفتیم تو پارک جاتون خالی (البته جاتون نه خالی) می خواستیم ساندویچ بخوریم که یهو ۲ تا کلاغ اومدن نزدیکه ما بعد شدن ۴ تا بعد ۷ تا بعد ۱۰ تا آخرش ۲۰ تا وااااااااااااااااااااااااااااااای خدا چی کار کنیم ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!  من و حمیده بلند شدیم دیدم کلاغا یواش یواش داشتن به من نزدیک می شدن ۲ تای جلویی خیره خیره به چشام زل زده بودن منم به اونا بقیه به ساندویچ. مامانم هی می گفت پریسا چشاتو ببند. منم که هنگ نمی فهمیدم زل زده بودم به کلاغ (آخه یکی نیس بگه مگه اینا کبوترن که این جوری نیگا می کنی )  دیگه نمیدونم چه جوری دوییدم راه ۳ دقیقه ای رو تو ۱۰ ثانیه .... آخرش بابای عجیجم نجاتم داد هیچ وقت اینقدر از دیدنش خوشحال نشده بودم  این بود داستان روز پدر...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:35  توسط parisa  |